تبليغاتX
کاغذ پاره های ایراندخت کرد


کاغذ پاره های ایراندخت کرد

 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

بهترین چیزی که در توان داری به دنیا هدیه کن ، حتی اگر کوچک باشد
زیرا در اخر در می یابی زندگی هر آنچه هست ،

میان تو و خدای تو است . . .


 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 6 توسط دختر کرد ایران زمین| |


هرروز صبح در آفریقا ،آهویی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نشود،وشیری که میداند بایداز آهو تندتر بدود تاگرسنه نماند.....

مهم نیست که شیرباشی یا آهو

مهم این است که باطلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6 توسط دختر کرد ایران زمین| |

دوباره عطر تو را بو کردم.

خاطراتت پیش چشمانم.

چقدر جایت کنارم خالیست.

و من در حسرت نگاه معصومانه ات.

کاش می آمدی و من از شوق به آسمان می رفتم.

باران می شدم و بر تن لطیف و مهربانت فرود می آمدم.

و تو را غرق عشق و شور و شادی می کردم،

تا سحرهای شیرین شب های کوتاه با هم بودن.

چقدر جایت کنارم خالیست...

 

 

فقط میتونم بگم ممنونم...

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

یک روز صبح سرد زمستان مردی وارد این شهر شد . وقتی که از قطار پیاده شد متوجه شد ایستگاه آنجا مانند همه ایستگاههای قطار مملو از جمعیت بود و مسافران میکوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه آنها پابرهنه بودند هیچکس کفش به پا نداشت او از ایستگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد در تاکسی متوجه شد که راننده هم کفش ندارد .

بنابراین از راننده پرسید : ببخشید چرا همه مردم این شهر بر خلاف مردم شهرهای دیگر کفش نمی پوشند ؟

راننده گفت : بلــــــه درست است چــرا مـا کفش نمی پوشیم ؟ چــــرا ؟  

مرد وقتی به هتل رسید دید مردم آنجا هم پا برهنه هستند پیشخدمتها همه پا برهنه بودند از یکی از آنها پرسید : می بینم که شما کفش به پا ندارید آیا چیزی درباره کفش نمیدانید ؟ پیشخدمت گفت: چرا ما کفش را میشناسیم .

پــس چـــرا کفـش نمی پوشیــــد ؟

بله درسـت اسـت چرا کفش نمی پوشیم ؟

بعد از مدتی مرد مسافر از هتل بیرون آمد و در خیابان شهر به قدم زدن پرداخت .

هرکس را میدید پا برهنه بود به یکی از آنها گفـت  :   آیا نمی دانید کفش پا را ار برابر سرما محافظت میکند ؟

مرد گفت: البته که می دانم آیا آن ساختمان را میبینی ؟ آن ساختمان یک کارخانه تولید کفش است . ما از داشتن آن بر خود میبالیم و هر یکشنبه آنجا جمع میشویم تا به سخنان مدیر کارخانه درباره فوائد کفش گوش میدهیم .

پس چرا کفش نمی پوشید ؟

آه درست است . چــــرا کفش نمی پوشیم ؟

...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

آرزوی من این است که دو روز طولانی در کنار تو باشم...فارغ از پشیمانی...

آرزوی من این است یا شبی فراموشم...یا که  مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم...

آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه هر گریه...

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده...همسفر شوی با من در سکوت یک جاده...

آرزوی من این است هستی تو من باشم...لحظه های هشیاری مستی تو من باشم...

آرزوی من این است تو غزال من باشی... تک ستاره روشن در خیال من باشی...

آرزوی من این است در شبی پر از رویا...پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا...

آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن...اوج آرزویی تو...

آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون...پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون...

آرزوی من این است زیر سقف این دنیا...من برای تو باشم...تو برای من تنها...

آرزوی من این است...

آرزوی من این است...

آرزوی من این است...

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23 توسط دختر کرد ایران زمین| |

اگه دستم به جدایی برسه...

اونو از خاطره ها خط می زنم...

از دل تنگ تموم آدما...

ار شب و روز خدا خط می زنم...

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0 توسط دختر کرد ایران زمین| |

امروز تولد خواهر کوچولوی منه.

خواهر کوچولویی که حالا دیگه برای خودش خانمی شده...بزرگ شده... ولی من بازم کوچولو صداش میکنم و اون چه قدر مهربون جواب میده...

کوچولو میدونم خیلی باهات بداخلاقم...میدونم همش الکی دعوات میکنم...ولی کوچولو خیلی دوستت دارم...امیدوارم همیشه شاد باشی  فرشته کوچولوی مهربون خونه ما...امیدوارم تو زندگی هر ارزوی خوبی که داری برآورده بشه.هر چی که خیره و به صلاحته...به قول مادربزرگ ها الهی عاقبت به خیر شی کوچولو...

تولدت مبارک

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16 توسط دختر کرد ایران زمین| |

سلام

دلم برای وبلاگم برای قدیما که زیاد اینجا می اومدم برای خودم تنگ شده...

 

بهار شده.عیده.عید رو به هر کی گذرش به اینجا می خوره تبریک میگم...

امیدوارم تو این سال جدید دل هممون از گرد و خاک زمونه پاک بشه...

برای منم دعا کنید بتونم آدم خوبی باشم.بتونم آروم و بی دغدغه بین این آدمای شلوغ و پردغدغه مهربون و ساده و صمیمی باقی بمونم.

 

خدایا کمکمون کن نقاب آدمارو باور نکنیم...

کمکمون کن نقاب روی صورتمون نکشیم...

خدایا کمکمون کن انسان باشیم و انسانیت رو فراموش نکنیم...

خدایا گذشت و مهربونیو یادمون بیار...

آمین

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

چه خوابی دیدم آن شب

دیوانه ام من خواب دیدم

روزی را که جهان باز ایستاد

روزی که هیچ کس از خانه بیرون نرفت

کارمند به سر کار نرفت

چون معلوم بود

رئیس به سر کار نمی رود

پاسبان با گشت نرفت

چون معلوم بود

دزد هم به سر کار نمی رود

دزد به دزدی نرفت

چون نمی دانست

پول دزدی را به چه کس باید خرج کند

هیچ ناقوسی در کلیسا ننواخت

چون معلوم بود

مؤمنی به کلیسا نمی رود

مؤمنی در کلیسا نماز نخواند

چون معلوم بود

که کشیشی به کلیسا نمی رود

دانشجو به کلاس نرفت

چون معلوم بود

که استاد به سر کار نمیرود

استاد به دانشگاه نرفت

چون دیگر

چیزی نداشت تا به دیگران بیاموزد.

چه خوابی دادم آن شب

دیوانه ام من خواب دیدم

روزی را که جهان باز ایستاد...

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1 توسط دختر کرد ایران زمین| |

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
 
 کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه 
 
  کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . 
 
مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش
 
 رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
 
 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به
 
بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
 
 
 
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .
 
اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای
 
صعود
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید:

ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت:

درست است درباره ی تو می نویسم.اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام!

- یستگی به این دارد چطور نگاهش کنی.در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم:گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی.این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد.اما آخر کار نوکش تیزتر می شود.پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست.در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

خاصیت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام پنجمین خاصیت مداد:همیشه اثری از خود بر جای میگذارد .بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23 توسط دختر کرد ایران زمین| |

روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 17 توسط دختر کرد ایران زمین| |

امروز تولد یکی از بهترین دوستای منه. ۱۵ روزه ازش بیخبرم و حسابی دلم براش تنگه

هر چند میدونم اون دیگه اینجا نمیاد و اینارو نمی خونه ولی ...

دوست خوب من تولدت مبارک...

امیدوارم زندگیت سرشار از لبخد باشه...

موفقیت بهروزی و سلامتی رو برات آرزومندم...

به امید دیدار

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17 توسط دختر کرد ایران زمین| |

 

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود. بديش اين است که مي دانم تو هستي. کاش نبودي! مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست ولي آدم ها باز الکي دنبالشان مي گردند، نمي دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشي. دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي.

  

نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1 توسط دختر کرد ایران زمین| |


Design By : Night Skin